up_right

 

 

 

منوی دسترسی
ساعت سیستم
تبلیغات

 
جستجو در سایت
 
 
 افشای نقش رژیم صهیونیستی در ترور حریری توسط دبیر کل حزب الله لبنان 
مصاحبه :

نخبگان گریز از مركز

1/9/1388

گفت‌وگوی  شبکه تحلیلی نخبگان( پایگاه اطلاع رسانی مقام معظم رهبری ) با دكتر مصطفی ملكوتیان*
سیدمرتضی مفیدنژاد
- برخی نخبگان و افراد فعال در یك جریان فكری و اجتماعی كه وفاداری و اعتقاد جدی به آن نظام ارزشی دارند، پس از مدتی با آن بیگانه شده و حتی در مقابل آن می‌ایستند و به جریان اپوزیسیون تبدیل می‌شوند. آیا این امر دارای سابقه است؟
تغییرات هویتی در نخبگان، -البته باید گفت كه یك بُعد مسأله به تغییرات هویتی در اشخاص بازمی‌گردد- در سراسر تاریخ بشر وجود داشته و پدیده‌ی تازه‌ای هم نیست. ضمن این‌كه منحصر به یك جامعه یا جوامع خاص هم نیست و نخواهد بود. به‌طور مثال، زمانی‌كه آثار برخی نخبگان، نویسندگان و متفكرین علوم اجتماعی را مطالعه می‌كنیم، برای دوری از نتایج این مسأله، یعنی برای جلوگیری از پیامدهای  دور شدن بعضی از نخبگان از ارزش‌های اجتماعی و نظام فرهنگی حاكم، از لزوم گردش نخبگان در عرصه‌های مختلف جامعه (سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و...) سخن می‌گویند. اما نكته‌ای كه در رابطه با غرب باید در نظر داشته باشیم، این است كه بحث اندیشه‌ی نخبگان در غرب، بیشتر حول محورهایی مثل رفاه اقتصادی و قدرت سیاسی شكل می‌گیرد و اگر كه این تغییرات، یعنی تغییرات هویتی در نخبگان، فقط محدود به این‌ها باشد، حتی اگر تعداد این نخبگان، هم زیاد باشد، مشكل‌ چندان حادی پدید نمی‌آید.

دلیل این امر به‌خاطر نوع اندیشه است. این نكته نیز حائز اهمیت است كه تغییرات ارزشی در تعدادی از خواص یا نخبگان، درصورتی‌كه یك نظام بتواند از انسجام خودش پاسداری كند و از كشیده شدن اختلاف نخبگان میان سایر عناصر اجتماعی ممانعت كند و عناصر گریز از مركز را هم به‌حاشیه براند، مشكل حادی به‌وجود نمی‌‌آورد. گریز بعضی از نخبگان به‌صورت طبیعی در همه‌ی جوامع و در همه‌ی مقاطع تاریخی، رخ می‌دهد، اما سیستم‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بایستی نحوه‌ی برخورد با این پدیده را مورد توجه ویژه قرار دهند و بدانند كه چگونه باید با چنین پدیده‌ای برخورد كنند؟ این به هوشیاری دست‌اندركاران فرهنگی، ارزشی و سیاسی جامعه است كه چگونه با این موضوع برخورد كنند.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/8417/H/malakutian-1.jpg
اگر كه با برنامه‌ریزی و با یك راهبرد از پیش تعیین‌شده با این پدیده برخورد شود، این وقایع نمی‌تواند مشكل حادی را برای یك نظام اجتماعی و ارزشی به‌وجود بیاورد. البته باید توجه داشت كه این امر زمانی چالش‌زا نیست كه میزان نخبگانی كه در مقابل یك نظام اجتماعی قرار می‌گیرند، در مجموع نسبت به كل نخبگان زیاد نبوده و به‌گونه‌ای نباشد كه جامعه را تحت‌الشعاع خودشان قرار دهند.

- از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، این پدیده ناشی از چه عواملی است؟
دلایل مختلفی را می‌توان برای این امر بیان كرد. یكی از مهم‌ترین آن‌ها فقدان یك اعتقاد عمیق از ابتدای شكل‌گیری آن هدف یا آرمان باشد. در واقع ایجاد یك نظام اجتماعی، مبتنی بر شكل‌گیری یك سری آداب، رسوم و ارزش‌های مشترك اجتماعی در ذهن افراد است. حال، انسجام زمانی بیشتر خواهد بود كه شما بتوانید این ارزش‌ها و آداب و رسوم و سنن اجتماعی را به شیوه‌ی قوی‌تری در ذهن افراد و نسل‌های جدید جامعه و مردم و توده‌ها نهادینه كنید. علائم فقدان این اعتقاد عمیق در برخی از نخبگان بعدها هم خودش را به نوعی نشان می‌دهد نظیر گرایشاتی كه برخی از آن‌ها به بیگانگان پیدا می‌كنند و...

این مسئله به عملكرد ناكافی نهادهایی هم كه درجامعه‌پذیری افراد كشور دخیل هستند، بازمی‌گردد. در واقع تلقین ارزشی -البته تلقین نه به معنای جنبه‌ی اجباری این مسئله بلكه به معنی آموزش- و آموزش ارزش‌ها، آداب، رسوم اجتماعی، سنن و قوانین به نسل‌های جدید،با استفاده از مجراهای مختلفی همچون سیستم آموزشی، خانواده، نهادهای مذهبی، رسانه‌ها، دانشگاه و... نقش مهمی در جامعه‌پذیری هرچه بهتر افراد دارد. اگركه چنین آموزشی از طریق یك سیستم با كفایت و توانای جامعه‌پذیری به خوبی انجام شود، در آن صورت این افراد حامل ارزش‌های اجتماعی شده و از آن‌ها دفاع خواهند كرد كه نتیجه‌ی‌ این امر نیز به خود نظام اجتماعی و سیستم فرهنگی جامعه بازمی‌گردد و باعث تقویت و تداوم ارزش‌ها در جامعه می‌شود.

ولی اگر برخی نهادهایی كه در بالا به آنها اشاره كردیم در میانه‌ی راه وظیفه‌ای را كه نظام اجتماعی به آن‌ها برای انتقال خوب ارزش‌های اجتماعی محول كرده است، انجام ندهد، به‌صورت طبیعی به همان میزان كه كاستی و سستی در انتقال ارزش‌های اجتماعی صورت گرفته است، این افراد آن عمقی را كه بایستی در رابطه با اعتقاد به این ارزش‌ها داشته باشند، نخواهند داشت و نتیجه‌‌اش هم به‌هنگام لغزش‌های اجتماعی نمایان می‌شود. فشارهای شدید محیطی از قبیل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و...، فشارهای ارزشی، تلقین ارزشی از طریق بیگانه و... همه زمینه‌ای می‌شود كه چنین افرادی كه اعتقاد عمیقی نیافته‌اند و از ابتدا نتوانسته‌اند به‌خوبی ارزش‌های اجتماعی را در خودشان درونی كنند، دوام نیاورند و ضعف جدی از خودشان بروز دهند و گاهی حتی در اردوگاه طرف مقابل قرار بگیرند.

- این مسأله در مورد همه‌ی افراد صادق است؟
خیر؛ البته بخشی از قضیه به روش‌های جامعه‌پذیر كردن افراد بازمی‌گردد. به این دلیل كه افراد ممكن است با وضعیت‌ها یا مسائل خاص دیگری هم روبرو باشند كه تأثیرش در آن‌ها بیشتر است. به‌طور مثال برخی به دلیل این‌كه در محیط‌های متفاوتی قرار گرفته‌اند، بخشی از این تلاش‌های جامعه‌پذیری نتوانسته به‌خوبی روی آن‌ها عمل كند. به هر حال این نكته‌ی مهمی است كه نباید از نظر دور داشت.

علت مهم دیگر، بی‌توجهی برخی از نخبگان به لزومِ داشتن نگرش عمیق در مسائل اجتماعی و ظاهربینی و سطحی‌نگری آن‌ها در برخورد با مسائل مختلفاست كه شاید ریشه‌ی این مسئله در جای دیگری نهفته باشد. ما می‌بینیم  كه برخی از نخبگان در برخورد با مسائل اجتماعی كه به دلیل تنوع و پیچیدگی، احتیاج به دقت و نگرش كاملاً علمی دارد، مسائل را بسیار ساده تحلیل می‌كنند كه این نقیصه برای آن‌ها به‌صورت یك روش درآمده و بخشی از شخصیت آن‌ها را آرام آرام تشكیل می‌دهد و می‌تواند در مسائل بزرگ‌تر هم تداوم پیدا كند. نحوه‌ی ورود به مباحث علوم اجتماعی، در شكل‌دهی دیدگاه افراد نسبت به قضایا و ارزش‌های اجتماعی آن‌ها بسیار موثر است.

این‌ مسأله ممكن است تا حدودی ناشی از مسائل شخصیتی هم باشد كه البته من در ادامه‌ی این بحث به چند مورد از آن‌ها اشاره می‌كنم. به‌طور مثال ظاهر قدرت غرب چنان بر تفكرات برخی از نخبگان تاثیر می‌گذارد و ذهنشان را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد كه هرگونه تحلیلی را كه می‌خواهد در رابطه با مسائل روز جهان انجام دهد، از آن دریچه انجام می‌دهد. هرگونه هم كه تلاش ‌كنی تا به او بفهمانی كه غرب یك پدیده‌ی در حال افول است باز هم كاری از پیش نمی‌رود. در شرایطی كه خود غربی‌ها به علت‌های اقتصادی، فرهنگی و... از یك آینده‌ی وحشتناكی كه تمدن آن‌ها را  تهدید می‌كند؛ می‌ترسند، این افراد همچنان فكر می‌كنند كه غرب یك عنصر و پدیده‌ی پرتوانی است كه هیچ‌گونه مشكلی ندارد و از ارزش‌های غربی هم‌چنان به‌عنوان ارزش‌های جامعه‌ی بشری یاد می‌كنند كه مایه‌ی تأسف است. همه‌ی این‌ها ناشی از نوعی سطحی‌نگری، عدم‌دقت و  تساهل بی‌معنی نسبت به مسائل است.

- مقصود شما همان بصیرت است؟
دقیقاً؛ یعنی كسی كه نام نخبه به خودش می‌گیرد، حداقل بایستی از یك‌سری اصول منطقی و قواعد اجتماعی، بهره ببرد، درحالی‌كه متأسفانه ما چنین چیزی را نمی‌بینیم و در ریشه‌یابی این‌كه چرا این نوع بازگشت را در برخی از نخبگان می‌بینیم، مطمئناً این یك پدیده‌ی بسیار مهمی است. مقولاتی همچون ظاهربینی، سطحی‌نگری، بی‌توجهی به نگرش‌های عمیق در مسائل اجتماعی كه لازمه‌ی شناخت بهتر پدیده‌های اجتماعی است.

مؤلفه‌ی مهم دیگری كه باید به آن اشاره كنیم، بحث غرب‌گرایی است. حالا این غرب‌گرایی ناشی از پدیده‌های مختلفی است كه در برخی از افراد می‌تواند بروز پیدا ‌كند. این غرب‌گرایی می‌تواند ناشی از تحصیل در غرب باشد. البته معتقد نیستم كه هركسی در غرب درس خوانده غرب‌گرا شده است، ولی غرب‌گرایی می‌تواند ناشی از تحصیل در غرب هم باشد. علاوه‌بر این می‌تواند ناشی از بهره‌گیری از منابع علمی غربی نیز باشد. نوشته‌ها و كتاب‌های بسیار زیادی موجود است كه مبنای تحقیقات آن، تفكرات شكل‌گرفته در جوامع غربی است و به‌درد جوامع دیگر نمی‌خورد. یكی از موارد دیگری كه باز منجر به غرب‌گرایی می‌شود، تأثیر تبلیغات است. غرب از صبح تا شام در حال تبلیغ به نفع فرهنگ، سیاست و اقتصاد و جامعه‌ی غربی است و خُب اگر این تبلیغات تأثیر داشته باشد، در واقع تأثیرش به این صورت است كه قدرت و ثروت را به هدف زندگی تبدیل می‌كند؛ یعنی نخبگانی از جهان سوم را تسلیم ایده‌های خودش می‌كند.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/8417/H/malakutian-2.jpg
علت دیگر را هم كه در رابطه با این بحث می‌توان به آن اشاره كرد، این است كه گاهی حتی خود برنامه‌های توسعه هم مشكلات هویتی ایجاد می‌كند. اساساً در جامعه‌شناسی تئوری‌ها مباحث زیادی وجود دارد كه می‌گوید كه توسعه بحران‌زاست و این بحران‌ها حتی نام هم برده می‌شود. مثل بحران مشروعیت، بحران مشاركت، بحران توزیع و بحران‌های مختلفی كه در جامعه‌شناسی از آن یاد می‌كنند.

- یعنی توسعه غیربومی؟
بله؛ یعنی توسعه به مفهوم رایج و غربی آن. بهترین راه این است كه باید از ارزش شدن بی‌منطق مادیات در جریان توسعه جلوگیری كرد چراكه این امر می‌تواند فی‌نفسه خطرناك باشد و روی بخش‌هایی از نخبگان و گاهی حتی توده‌ها تأثیراتی را به جای بگذارد. در واقع همزمان با رشد و توسعه‌ی اقتصادی، توسعه‌ی فرهنگی یك امر الزامی است و در درون هر برنامه‌ی توسعه‌ای باید برنامه‌های مختلف توسعه‌ی فرهنگی و... نیز وجود داشته باشد تا ارزش‌های اجتماعی را هم بتوانید تثبیت كند. آخرین موردی كه در رابطه با این سؤال باید به آن اشاره كنم، برخی مشكلات روان‌شناختی و شخصیتی است كه آن هم زمینه‌ای را  برای گریز نخبگان از مركز فراهم می‌كند.

- این را نمی‌شود به همان مشكلات هویتی تعبیر كرد؟
ببینید ما در این‌جا بحث روان‌شناختی و شخصیتی را مطرح می‌كنیم؛ به این معنی كه به خود شخص و ریشه‌های شخصیتی‌اش بازمی‌گردد. در واقع ساختار شخصیتی فرد به‌گونه‌ای شكل گرفته كه مشكلاتی را به‌وجود می‌آورد. مثلاً فرض كنید كه تنبلی یكی از همین ویژگی‌های شخصیتی است. یعنی وقتی به سابقه زندگی برخی از این افراد رجوع می‌كنیم متوجه می‌شویم كه در زمان دانش‌آموزی یا دانشجویی افراد درس‌خوانی نبوده‌اند. بعد كه وارد اجتماع شدند و وارد صفوف نخبگان شدند، تبدیل به یك عنصر گریز از مركز شده و ندای مخالف سر می‌دهند.

عقده‌گشایی علیه جناح یا افراد مقابل نیز یكی دیگر از مشكلات شخصیتی  است . عقده‌گشایی یعنی این‌كه در جایی فرد احساس شكست كرده است و در زمان دیگر با استفاده از اهرم‌هایی كه جامعه در اختیار او قرار می‌دهد، شروع به مخالفت می‌كند.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/8417/H/malakutian-3.jpg
حسادت به افرادی كه در مقام بالاتر قرار گرفتند و ناتوانی از درك واقعیت‌ها و این‌كه نتوانند مقایسه‌های خوبی انجام دهند نیز در زمره‌ی علل شخصیتی و روان‌شناختی می‌گنجد. مثلاً در بسیاری از موارد این آدم‌ها هیچ‌وقت یك مقایسه‌ی منطقی بین شرایط بعد و قبل از انقلاب انجام نمی‌دهند تا بفهمند كه چه تحول بزرگی در كشور ما اتفاق افتاده است، بلكه می‌‌آیند و شرایط ما را با كشورهای پیشرفته‌ی دنیا از نظر اقتصادی می‌سنجند. درحالی‌كه اگر شرایط ما را با كشورهایی كه در این منطقه قرار دارند و وضعیت مشابه ما را داشته‌اند، مورد مقایسه قرار بدهند، آن‌وقت پی می‌برند كه چه تحول عظیمی اتفاق افتاده است و چنین كاری را انجام نمی‌دهند؛كه این به ناتوانی فكری  و ضعف حافظه‌ی خود این افراد هم بازمی‌گردد.

فكر می‌كنم كه این پنج موردی كه در اینجا ما گفتیم، می‌تواند در مجموع پاسخ این سؤال رو بدهد كه چرا بعضی از نخبگانی كه در گذشته تابع یك نظام ارزشی و اجتماعی ویژه‌ای بوده‌اند، گاهی ندای مخالف سر می‌دهند و از ارزش‌های خودشان دور می‌شوند.

- آیا در یك جامعه ابتدا نظام ارزشی تغییر می‌كتد و بعد افراد دچار تحول و دگرگونی می‌شوند یا بالعكس؟ این روند چگونه شكل می‌گیرد؟
معتقدم با توجه به این‌كه تغییر در چه بُعدی و میزان آن چه‌قدر باشد؛ در درون شخص رخ می‌دهد. البته نظام ارزشی در هر جامعه بسیار دیرپاست. این‌طور نیست كه با كوچك‌ترین تغییراتی یك نظام ارزشی دست‌خوش تغییر بشود.
، تغییر نظام ارزشی به‌طور كلی و در جوامع ایدئولوژیك به‌خصوص، بسیار كُند است. گاهی فرآیندهایی به‌مدت یك قرن یا بیشتر رخ می‌دهد تا یك نظام ارزشی را تغییر می‌دهد. شما دوره‌ی رنسانس در اروپا را نگاه كنید؛ البته هم نظام ارزشی در حال تغییر بود هم نظام اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و... این‌ها همه در حال تغییر بود كه در مجموع این تغییرات باعث شد كه پایه‌های نظام جدید غرب كه الآن شما می‌بینید، بنیادگذاری شود. ولی این محصولِ تغییر تعداد اندكی از افراد نبود، بلكه یك نوع تغییر بزرگ در غرب شروع به وزیدن كرده بود. این تغییر، از تغییر افراد به تعداد وسیع آغاز می‌شود و فرهنگ غربی بدین ترتیب تغییراتی را در خود مشاهده می‌كند.

- این تغییر، به‌صورت مرحله‌ای رخ می‌دهد؟
بله؛ البته این بستگی به شرایط دارد. ببینید گاهی از مواقع افرادی تغییر می‌كنند و نظام اجتماعی را تحت‌الشعاع تغییرات قرار می‌دهند و گاهی از مواقع ممكن است كه یك حركت گسترده‌‌ای مثلاً منطقه‌ای وجود داشته باشد كه خیلی هم ناشی از داخل یك جامعه نباشد و تأثیراتی بر افكار و اذهان بگذارد كه باعث تغییراتی بعدی بشود. بنابراین بسته به شرایط مختلف ممكن است كه وضعیت هم متفاوت باشد. اما نكته‌ی مهم این‌جاست كه با تغییر تعدادی از نخبگان و عناصر، نظام ارزشی كشور و نظام اجتماعی تغییر نمی‌كند بلكه برای تغییر، باید این نخبگان جامعه را تحت‌الشعاع خودشان گرفته باشند و واقعاً به گروه مرجع تبدیل شده باشند. یعنی هر نخبه‌ای هم تغییر كرد، برای نظام ارزشی جامعه، آن خطر واقعی را ندارد. درصورتی‌كه آن‌ها گروه مرجع شده باشند و مورد رجوع توده‌ها قرار بگیرند، ممكن است كه چنین تغییراتی ایجاد بشود؛ یعنی باید گروه‌هایی باشند كه توده‌های مردم و نخبگان از آن‌ها در شرایط بحران تبعیت كنند. چراكه حتی اگر گروه مرجع هم باشند، در شرایط عادی و عدم وجود بحران مشكل خاصی را برای نظام اجتماعی به‌وجود نمی‌‌آورند.

مسأله‌ی مهم دیگر، رضایت اخلاقی توده‌ها از نظام اجتماعی و سیاسی است. اگر چنین چیزی وجود داشته باشد، جامعه‌ بر هر بحرانی چیره و غالب می‌شود. اندیشمندان و متفكران سیاسی و اجتماعی بر این باورند كه در صورت وجود رضایت و حمایت توده‌ها، هیچ دشمن داخلی و خارجی كاری از پیش نمی‌برد.

در همین رابطه نكته‌ای را دوباره تكرار می‌كنم كه یك نظام سیاسی یا فرهنگی، باید از انسجام خودش  پاسداری كند و از كشیده شدن اختلافاتی كه بین برخی از نخبگان ایجاد می‌شود، به میان سایر عناصر اجتماعی  ممانعت به عمل آورد. در ضمن عناصر گریز از مركز را از مركز به حاشیه براند و با قدرت منطق كه نكته‌ی بسیار مهمی است، میان این عناصر و توده‌ها فاصله بیاندازد. علاوه‌بر قدرت منطق، حتی در مواقعی هم كه لازم باشد باید با بهره‌گیری از قدرت -قدرت هم یك نهاد مشروع اجتماعی محسوب می‌شود- و درجهت تداوم انسجام اجتماعی در مقابل آن‌ها ایستادگی كند و  انسجام خودش را از این طریق حفظ نماید. تنها در زمانی كه برخی از نخبگان احساس كنند سیستم موجود نمی‌خواهد با آن‌ها برخورد كند و قصد مماشات با آن‌ها را دارد و یا این‌كه دچار تفرقه‌ی ارزشی و اختلافات سیاسی است، ممكن است كه به آن‌ها احساس قدرت دست دهد. بنابراین حاملان ارزش‌های اجتماعی از یك طرف و دولت‌مردان و سیاست‌مداران از طرف دیگر نقش اساسی را در تداوم ارزش‌های اجتماعی و وحدت سیاسی می‌توانند داشته باشد.

- نظام ارزشی یك جامعه با توجه به چه شرایط و تحت‌تأثیر چه مؤلفه‌هایی تغییر می‌كند؟
بعضی از تئوری‌های علوم اجتماعی در این رابطه مطالبی را بیان داشتند؛ مثلاً یكی از نظریه‌های علوم اجتماعی معتقد است كه به‌طور كلی بروز عدم تعادل اجتماعی ناشی از دو دسته از عوامل است؛ دسته‌ی اول عواملی هستند كه باعث تغییرات ارزشی در جامعه می‌شوند و دسته‌ی دوم عواملی است كه باعث تغییرات محیطی می‌شوند. حالا اگر تغییرات ارزشی و محیطی در جامعه‌ای ایجاد شد، درصورتی‌كه تعارضی با یكدیگر داشته باشند، ممكن است جامعه در نوعی از عدم تعادل سیر كند كه راه‌حل‌هایی هم برایش داد شده است؛ مانند تزریق ارزشی؛ یعنی تحكیم ارزش‌های موجود اجتماعی كه یكی از راه‌حل‌هاست. اما عواملی كه ارزش‌ها را تغییر می‌دهند، خودشان دو دسته هستند؛ یكی عوامل خارجی تغییر ارزشی‌اند مثل رسانه‌های خارجی همچون اینترنت و ماهواره و یا وقوع انقلاب در كشور همسایه و... این‌ها از جمله موارد خارجی است كه باعث تغییرات ارزشی در داخل یك جامعه می‌شوند. از طرف دیگر ممكن است كه منشاء تغییرات ارزشی در درون  یك جامعه باشد، عواملی نظیر ایدئولوژی‌های جدیدی كه در جامعه مطرح می‌شود یا كودتاهای نظامی كه باعث خلق ارزش‌های جدید در جامعه می‌شوند، در این دسته‌ قرار می‌گیرند.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/8417/H/malakutian-4.jpg
دسته‌ی دوم عواملی هستند كه محیط را تغییر می‌دهند كه خود به دو دسته‌ی خارجی‌ و داخلی تقسیم می‌شود. محیط در این‌جا در مقابل ارزش‌ها قرار می‌گیرد؛ یعنی هر چیزی كه جزء عوامل ارزشی نیست، از عوامل محیطی محسوب می‌شود. بنابراین تغییرات اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، جغرافیایی، جمعیتی و... همگی در قسمت محیط قرار می‌گیرند. اما عوامل خارجی آن‌هایی هستند كه از خارج نشأت می‌گیرند و محیط را تغییر می‌دهند. به‌طور مثال گاهی اشغال نظامی یك كشور یا افزایش شدید جمعیت، فشارهای زیادی را به محیط تحمیل می‌كند كه درنتیجه با توجه به این‌كه عمق عقاید افراد نیز متفاوت است، میزان تأثیراتی كه فشارهای محیطی هم دارد، متفاوت خواهد بود. مطمئناً انسان‌هایی كه خداپرست و دارای اندیشه‌های عمیق‌تری هستند، فشارهای محیطی كمتر می‌تواند روی افكار آن‌ها تأثیر بگذارد. اما دسته‌ی دیگر از عواملی كه محیط را تغییر می‌دهند، ممكن است كه داخلی باشند، مثل توسعه‌ی صنعتی، توسعه‌ی اقتصادی، پیدایش طبقات جدید اجتماعی، توسعه‌ی راه‌ها و شبكه‌ی ارتباطی و... بنابراین وقتی وضعیت بهتر می‌شوذ انتظارات عمومی هم افزایش می‌یابد.

- نظام‌های ارزشی چگونه می‌توانند قابلیت زایش بیشتری داشته باشند؟
باید ارزش‌های اجتماعی را به‌وسیله‌ی یك‌سری مكانیزم‌های حساب‌شده و دقیق به‌خوبی انتقال دهیم. انتقال صحیح ارزش‌ها به‌صورت مداوم، همیشه زمینه‌ی بسیار مساعدی برای پیدایش نخبگان توان‌مند و معتقد در هر نظام اجتماعی و فكری را كه همان رویش محسوب می‌شود، به‌وجود می‌آورد.

نكته‌ی دیگر كه باید مورد توجه قرار گیرد این است كه همواره، بسیاری از نخبگانِ معتقد در یك نظام اجتماعی وجود دارند كه به دلیل عدم ورود به نقش‌های بالاتر اجتماعی، گمنام می‌مانند. این نكته‌ی بسیار مهمی است. توضیح این‌كه تعدادی نخبگان شناخته‌شده در نظام اجتماعی وجود دارند كه گاهی از ارزش‌های اجتماعی می‌بُرند. اما آیا دقت كرده‌اید كه نخبگان گمنامی كه در یك نظام اجتماعی وظایف خودشان را به خوبی انجام می‌دهند،‌ چه‌قدر تعدادشان زیاد است. این به نظر من یك نكته‌ی كلیدی است. به‌عنوان مثال تا زمانی كه برخی از افراد در نقش‌های معمول اجتماعی خدمت می‌كنند، تصور شما در مورد نخبگان بالای اجتماعی، همان تعداد خاصی است كه می‌شناسید. اما فرض كنید كه در هنگام انتخابات، مثل شوراهای شهر، مجلس، ریاست‌جمهوری و... آدم‌های جدیدی به درون سیستم راه می‌یابند كه بسیاری معتقد و توانا هستند، درصورتی‌كه قبلاً شناختی از آن‌ها وجود نداشته است. در واقع رویش‌ها همواره وجود دارد. این بستگی به این خواهد داشت كه شما تا چه حد راه را برای ورود نخبگان معتقد به پُست‌ها و نقش‌های اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و... باز می‌كنید؛ در آن صورت خواهیم دید كه انسان‌های بسیار توانایی در بدنه‌ی نظام اجتماعی وجود دارند كه شاید بسیار معتقدتر و نخبه‌تر از خیلی افرادی باشند كه در ظاهر به‌عنوان نخبه می‌شناسیم.

*دانشیار گروه علوم سیاسی دانشكده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران
فراتر از نظریه‌ها

گفت‌وگوی نشریه زمانه   شماره77با دكتر مصطفی ملكوتيان
بهمن1387

ظهور پدیدۀ شگفت‌انگیز انقلاب اسلامی ایران نه‌تنها نظریه‌پردازان انقلاب را غافلگیر کرد، بلکه سبب بی‌اعتبار شدن نسل سوم نظریه‌های انقلاب و پیدایش نسل چهارم این نظریه‌ها با ساختار تحلیل فرهنگی و ایدئولوژیک شد. اینکه تحلیلگران و نظریه‌پردازان انقلاب تا چه حدّ به درک ماهیت انقلاب اسلامی ایران موفق شوند و جزر و مدّ تاریخی آن را دریابند، مستلزم اتخاذ رویکردهای کاملاً علمی، همه‌جانبه‌نگر، منصفانه، و عمیقاً فرهنگ‌شناسانه است که با توجه به هرچه بیشتر اجتماعی شدن خصوصیت گروه‌ها و جریانات و هرچه بیشتر فرهنگی شدن روابط بین‌المللی، امیدوارکننده به‌نظر می‌رسد.

به منظور بحث دربارۀ ماهیت انقلاب اسلامی به سراغ یکی از استادان علوم سیاسی دانشگاه تهران، که در عرصۀ نظریه‌‌های انقلاب مطالعات و تحقیقات ارزشمندی انجام داده است آمده و گفت‌وگویی انجام داده‌ایم که متن آن پیش‌ روی گرامی شماست. آقای دکتر مصطفی ملکوتیان عضو هیئت علمی دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران است. کتاب «انقلاب اسلامی در سپهر نظریه‌پردازی» از جمله فعالیت‌های پژوهشی دکتر ملکوتیان در حوزۀ انقلاب اسلامی است که در محافل دانشگاهی و علمی مورد توجه واقع شده است.

جناب دکتر ملکوتیان براي ورود به بحث انقلاب اسلامي، اگر تعريفي جامع‌ از انقلاب مدنظرتان است بفرماييد و تفاوت آن را با ساير حركت‌ها و تحولات اجتماعي، نظير جنبش، شورش، نهضت، كودتا، جنگ داخلي و... بيان نماييد.

مفهوم انقلاب، مانند بسياري از مفاهيم ديگر مربوط به علوم اجتماعي و سياسي، با توجه به ديدگاه‌ها و نظريه‌هاي مختلف، تعريف‌هاي متعددي دارد و هر تعريف از رويكردهاي مختلفي چون فرهنگي، سياسي، اجتماعي، اقتصادي، جامعه‌شناسي، روان‌شناختي، و... به اين مفهوم توجه مي‌كند. پديدة انقلاب در مكان‌ها و زمان‌هاي مختلفي روي داده است. با بررسي انقلاب‌هاي جهان طي تاريخ، نوع‌شناسي ويژه‌ای از انقلاب‌ها مشاهده مي‌شود، مثلاً در تاريخ‌ اروپا، نوع ويژه‌اي از اين انقلاب‌ها در پايان قرن هيجدهم ميلادي مشاهده مي‌شود كه با انقلاب‌هاي قرن نوزدهم و بيستم اين قاره تفاوت دارد؛ بنابراين براي تعريف جامع انقلاب ابتدا بايد ويژگي‌هاي انقلاب بيان شود. ازآنجاكه از پايان قرن هيجدهم تا پايان قرن بيستم، انقلاب‌هاي بسياري، از جمله انقلاب اسلامي ايران، در جهان رخ داده ديدگاه‌ها و نظريه‌هاي مختلفي هم دربارة انقلاب تا به حال مطرح شده است که همة اينها مي‌تواند در بيان ويژگي‌هاي مشترك براي انقلاب‌ها به ما كمك كند تا براساس آن تعريفي جامع از این مفهوم بيان شود. با توجه به كارهاي علمي انجام‌شده دربارة انقلاب‌ها، به‌‌رغم تفاوت‌هاي آشكار انقلاب ها در ماهيت، نتايج، زمينه‌هاي وقوع، مسير تحولات، حكومت‌هايي كه با آن مبارزه كردند و حكومت‌هايي كه ايجاد نمودند، مي‌توان  ويژگي‌هاي مشابه و مشترکی در آن ها دید. با توجه به این ویژگی ها  : انقلاب  حركتی مردمي ، خشونت‌آميز، مبتني بر ايدئولوژي جديد جایگزین با رهبري داراي راهبرد عليه حكومت موجود، به منظور استقرار يك نظم جديد(داخلی و بین المللی ) است.

بعضي از انقلاب‌ها ممكن است بيشتر در پي تغييرات داخلي باشند، ولی در بعضي ديگر بُعد بين‌المللي نيز اهميت قاطع دارد، اما در كل، در همة انقلاب‌ها بازتاب بين‌المللي انقلاب تأييد شده است؛ يعني هيچ انقلابي نيست كه فقط در مرزهاي ملّي محصور شود. ممكن است هدف بعضي از آن انقلاب‌ها بر هم زدن ساختارها و نظم بين‌المللي موجود نباشد، اما شعارها و ايدئولوژي آنها تاحدودي فراملّي باشد؛ بنابراين تأثيرگذاري آنها بر فضاي منطقه‌اي و جهاني حتمي است.

دربارة تفاوت انقلاب با جنبش، شورش، نهضت، كودتا و... نيز بايد ويژگي های انقلاب  را در نظر داشته باشيم؛ هر حركت اجتماعي كه اين ويژگي ها را داشته باشد انقلاب خوانده مي‌شود، اما اگر فاقد يكي يا تعدادي از آنها باشد، ديگر انقلاب نيست، بلكه جزء يكي از مفاهيم جنبش، شورش، رفورم، كودتا و... خواهد بود؛ به‌طور مثال رفورم، در بين اين مفاهيم، بيشترين فاصله را با مفهوم انقلاب دارد؛ زيرا حركتي است كه از طرف حكومت انجام مي‌شود، توده‌ها در آن چندان سهيم نيستند، ايدئولوژي جديدي مطرح نمي‌شود كه در بين نخبگان و توده‌ها گسترش يابد، و خشونت نيز قاعدتاً در آن وجود ندارد. در بعضي از موارد ممكن است تشخيص مفهوم جنگ داخلي از انقلاب سخت به نظر برسد؛ در جنگ داخلي، نبرد مسلحانه‌اي بين گروه‌هاي درگير در يك كشور وجود دارد كه هركدام از اين گروه‌ها بخشي از خاك كشور را در اشغال نظامي خود دارند. زماني كه در اين جنگ، توده‌هاي مردم يا بخشي از آنها از يكي از دو طرف جنگ طرفداري مي‌كنند، جنگ داخلي نيز به نفع آن طرف پايان مي‌يابد. در اين حالت نظريه‌پردازان هر دو اصطلاح را براي آن حركت به كار برده‌اند؛ چون ممكن است همه ويژگي انقلاب در اين حركت مشاهده شود.

كودتا، شورش ناگهاني بخشي از نظاميان يك كشور عليه نظام سياسي موجود است كه گاهي به خون‌ريزي‌هاي بسيار منجر مي‌شود. اين حركت ممكن است سبب تغييرات بزرگي شود؛ به‌طور مثال كودتاي جمال عبدالناصر در مصر (1952.م) عليه خاندان محمدعلي (ملك فاروق) تغييرات گسترده‌اي هم در داخل مصر و هم در سطح منطقه‌اي و جهاني ايجاد كرد. بسياري از كودتاها در جهان در زمان جنگ سرد بين امريكا و شوروي روي دادند؛ زيرا در آن زمان دو ابرقدرت امريكا و شوروي، که با هم رقابت مي‌كردند در كشورهاي طرفدار يكديگر كودتا به راه مي‌انداختند، اما با برچيده شدن حكومت اتحاد شوروي و فروپاشي آن، رقابت‌هاي جنگ سرد از بين رفت و تعداد كودتاها نيز به‌شدت فروكش كرد. بر اين اساس وقوع كودتا بسته به شرايط داخلي و خارجي است.

از بيانات شما اين‌گونه برداشت كردم كه گاهي ممكن است حركتي اجتماعي از كودتا يا جنگ داخلي آغاز شود، اما بعد به شكل انقلاب درآيد يا برعكس، حركت انقلابي در پايان به شورش و كودتا منجر شود؛ كما اينكه در مورد مشروطيت هم واژة انقلاب و هم نهضت، شورش و بلوا به كار مي‌رود و در آن حركتي به شكل نهضت آغاز شد، سپس حالت انقلابي پيدا كرد و سرانجام با كودتا يا شبه‌‌كودتا به پايان رسيد. در مورد انقلاب اسلامي عده‌اي معتقدند اين انقلاب پديده‌اي كاملاً منحصربهفرد است؛ يعني در چهارچوب نظريه‌‌هاي مربوط به انقلاب نمي‌گنجد و به نظرية خاص خودش نياز دارد. به نظر جنابعالي چه ويژگي‌هاي متمايزكننده‌اي سبب شده است كه انقلاب اسلامي منحصربه‌فرد تلقي شود؟

پرسش شما به توضیح بسياری نیاز دارد؛ زيرا مفهوم واژگاني مانند نهضت بسيار گسترده است. نهضت معمولاً حركتي طولاني‌مدت است كه ممكن است از همان ابتدا اهداف سياسي داشته يا فقط تعليم و تربيتي و آموزشي باشد، ولي به دليل تغييراتي كه از اين طريق در اذهان و افكار ايجاد مي‌كند به‌تدريج رنگ سياسي به خود بگيرد و به انقلاب نيز منجر شود؛ بنابراين انقلاب مي‌تواند بخشي از يك نهضت باشد؛ مثلاً نهضت اسلامي ايران در دهة 1340 كه به رخداد انقلاب اسلامي در پايان دهة 1350 (1357) منجر شد.

انقلاب اسلامي ايران انقلابي واقعاً منحصربه‌فرد بود؛ زيرا در زمان آغاز اين انقلاب هيچ‌ فردي تصور نمي‌كرد اين حركت به پيروزي برسد. نويسنده‌هاي بسياري بعدها در نوشته‌هاي خود به اين غافل‌گيري اعتراف كردند كه از آن ميان خانم تدا اسكاچ‌ پل مشهور است. او در سال 1979.م، كه انقلاب اسلامي ايران هنوز به پيروزي نرسيده بود، در حال نوشتن كتابي با عنوان «دولت‌ها و انقلاب‌هاي اجتماعي» بود كه در آن بدون بررسي انقلاب اسلامي، نظريه‌اي را دربارة انقلاب مطرح كرد. بعدها پس از پيروزي انقلاب، عدة بسياري از این نظریه‌پرداز انقلاب، به دليل بي‌توجهي به انقلاب اسلامي و در كل انقلاب‌هاي پايان قرن بيستم و نگارش كتاب براساس ذهنيت جامعة غربي در مورد انقلابي‌هاي فرانسه و روسيه، انتقاد كردند كه خود او به سال 1982.م در مقاله‌اي به نام دولت تحصيل‌دار و اسلام شيعه در انقلاب ايران اين انتقادها را پذيرفت و به غافل‌گيري خود دربارة اين انقلاب اعتراف كرد. او پيش از اين گفته بود كه انقلاب‌ها ساخته نمي‌شوند، بلكه بر اثر شرايط بين‌المللي به‌وجود مي‌آيند، ولي در اين مقاله اعتراف كرد كه اگر يك انقلاب در دنيا باشد كه ساخته شده است آن انقلاب، انقلاب اسلامي ايران است. منظور او از ساخته شدن اين است كه جايگاه رهبري و ايدئولوژي در آن پررنگ باشد، هرچند در بررسي‌اش از اين انقلاب دوباره تاحدي متأثر از آن ديدگاه و ساختار نظري قبلي خود است. اين اعتراف نشان‌ مي‌دهد كه او و بسياري ديگر از نظريه‌پردازان با پيروزي انقلاب اسلامي غافل‌گير شدند. براي يافتن علت اين غافل‌گيري بايد به تفاوت‌هاي آن با ديگر انقلاب‌ها پي برد؛ زيرا تا اين زمان ملاك بررسي انقلاب، انقلاب‌هاي ناسيوناليستي، ناسيونال‌ليبرالي، چپ و... بودند، اما ماهيت انقلاب اسلامي با اين انقلاب‌ها تفاوت داشت، و ازهمين‌رو نظريه‌پردازاني چون اسكاچ پل تصور نمي‌كردند انقلاب ديگري با ماهيتي غير از آنچه مي‌شناختند اتفاق افتد. در مورد نظريه‌هاي مربوط به توسعه نيز چنين اشتباهي وجود داشته است؛ زيرا نظريه‌پردازان معتقدند توسعه در دنياي معاصر با مفاهيمي مثل سكولاريزه شدن فرهنگي همراه است، درحالي‌كه انقلاب اسلامي ايران خلاف آن را نشان مي‌دهد. ميشل فوكو، كه در زمان انقلاب اسلامي در ايران بود، تعدادي مقاله دربارة انقلاب اسلامي نوشته است. او در مقاله‌اي با عنوان «ايرانيان چه رويايي در سر دارند» گفته است: مردم ايران خواستار ورود معنويت به عرصة سياست‌اند. از ديگر وجوه تمايز انقلاب اسلامي، وجود حكومتي بسيار قوي بود كه در مقابل آن، اكثر مردم ايران در انقلاب شركت كردند، اما در انقلاب‌هاي ديگر نظير انقلاب روسيه فقط بخشي از كارگران، يعني حدود سه ميليون نفر از كل جمعيت صد و چهل يا پنجاه ميليون نفري اين كشور در انقلاب حضور داشتند. اگر در ايران اين جمعيت گسترده در انقلاب اسلامي شركت نمي‌كرد، آن حكومت تا دندان مسلح كه انواع گاردها (گارد شاهنشاهي و گارد جاويدان)، نيروهاي امنيتي ساواك و نيروهاي ضدشورش را در اختيار داشت سقوط نمي‌كرد؛ زيرا امريكا پس از شكست در ويتنام، رژيم پهلوي را ژاندارم خود در منطقه كرده بود و انواع سلاح و كمك پولي نيز در اختيارش قرار مي‌داد تا بتواند با دشمنان آن ابرقدرت در منطقه مبارزه كند. اين رژيم جنبش آزادي‌بخش ظفار در عمان را كه ممكن بود سراسر شبه‌جزيرة عربستان را تهديد كند با استفاده از نيروي هوايي خود شكست داد. چنين رژيمي بسيار قوي بود، اما در مقابل انقلاب اسلامي، در مدت كمي، يعني از 19 دي‌ماه 1356 تا 22 بهمن 1357، فروپاشيد. علت اين مسئله ماهيت انقلاب اسلامي بود؛ در زمان انقلاب اسلامي، به دليل اسلامي بودن انقلاب و ويژگي‌هاي رهبري آن، به سرعت بسياري از خيابان‌هاي شهرهاي ايران از مردم معترض پر شد. بنابراين از ويژگي‌هاي مهم متمايزكنندة انقلاب اسلامي از ديگر انقلاب‌ها، رهبري، ايدئولوژي و ماهيت اين انقلاب است و به طوركلي انقلاب اسلامي در هفت ويژگي انقلاب‌ها متمايز از ديگر انقلاب‌هاست. يكي از اين ويژگي‌ها ايجاد تغيير در ساختارهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي داخلي و محيط بين‌المللي بود. در زمينة داخلي، مي‌توان با مقايسة آمارهاي اقتصادي و تغييرات سياسي و مقايسۀ آن با پيش از انقلاب، آشكارا اين تغييرات را ديد. از لحاظ بين‌الملي نيز كشور به امريكا و انگلستان وابسته بود و بايد مطامع آنها را اجرا مي‌كرد، اما پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران به حكومتي مستقل و توانا تبديل شد كه در مسائل بين‌المللي جایگاهي تعيين‌كننده دارد؛ به‌طور نمونه درحال‌حاضر بر سر ميز مذاكره دربارة قضاياي مورد اختلاف با غرب، يك طرف كشور ايران قرار دارد و در طرف ديگر ده‌ها دولت، كه اين مسئله نشان‌دهندة اهميت كشور ماست ــ هرچند غرب نمي‌خواهد آن را باور كند و در تبليغاتش به آن اعتراف نمايد ــ و اين امر از تغييرات بسيار بزرگ‌تر در آيندۀ جهان خبر مي‌دهد. در انقلاب‌هاي ديگر، نظير انقلاب الجزاير (1962.م)، چنين تغييرات گسترده‌اي نه در مسائل داخلي روی داده است و نه در مسائل خارجي. اگرچه در انقلاب چين تغييرات نسبتا گسترده بود، اين انقلاب پيش از انقلاب ما روي داده و مدت بسياري را براي پيشرفت در اختيار داشته است.

از بيانات شما اين‌گونه درك كردم كه انقلاب اسلامي تمام آن هفت ويژگي را دارد، اما تفاوتش با انقلاب‌هاي ديگر در پررنگ‌تر بودن آنهاست. بر اين اساس آيا انقلاب اسلامي در همان قالب و چهارچوب انقلاب‌هاي ديگر روي داد؟ در اين صورت انقلاب كمونيستي شوروي هم ساختار بين‌المللي را به گونة شگفت‌انگيزي متحول كرد و دنيا را به دو بلوک تقسيم نمود. ويژگي متمايزكنندة انقلاب اسلامي از اين‌گونه انقلاب‌ها چيست؟

همان‌طوركه اشاره شد، در همة انقلاب‌ها، هفت ويژگي مشترك وجود دارد؛ البته ناگفته نماند كه هر انقلابي خود نمونة خاصي است كه با انقلاب‌هاي ديگر تفاوت دارد. اين تفاوت از زمينه‌هاي مختلف وقوع آنها، وضع رژيم‌هايي كه با آن مبارزه مي‌كنند، رهبر و ايدئولوژي‌ جديد آنها و... ناشي مي‌شود. اگر بر اساس اين تفاوت‌ها هر انقلابي را بررسي كنيم، ديگر نمي‌توان پديده‌اي به نام انقلاب را تحليل كرد و همه چيز حالت متغير پيدا مي‌كند؛ زيرا با بررسي يك انقلاب نمي‌توان نتيجة آن را به انقلاب‌هاي ديگر تعميم داد. حال مي‌گوييم كه به‌رغم اين تفاوت‌ها، در تمام انقلاب‌هاي جهان اين هفت ويژگي وجود دارد و مشترك است، اما حيطة آنها با يكديگر متفاوت است و به نظر بنده بايد امتيازات انقلاب اسلامي را نسبت به انقلاب‌هاي ديگر با توجه به همين هفت ويژگي ارزيابي كرد. بر همين اساس بود كه اين ويژگي‌ها را در انقلاب اسلامي با ساير انقلاب‌ها مقايسه کردم و بحث ايجاد تغيير، هم در محيط داخلي و هم بين‌المللي را مطرح نمودم؛ زيرا همة انقلاب‌ها گونه‌اي از تغييرات داخلي را مي‌پذيرند و به صورت طبيعي تغييرات ناشي از آنها در محيط بين‌المللي نيز تأثيراتي بر جاي مي‌گذارد، اما بعضي از انقلاب‌ها مصمم‌اند كه بازي بين‌المللي را بر هم زنند، نظام بين‌المللي را دستخوش تغيير سازند و با نظام سلطة جهاني مبارزه كنند و طرحي نو دراندازند. يكي از اين انقلاب‌ها، انقلاب اسلامي ايران است كه به صورت صريح و آشكار راه جديدي را به بشريت عرضه مي‌كند. اين راه جديد راهي تمدن‌ساز است و مي‌كوشد مسير تاريخ را تغيير دهد، درحالي‌كه انقلابي مانند انقلاب 1917.م روسيه تغييرات در درون همان الگوی غربي را در نظر داشت. همان‌طوركه اشاره شد، قرار گرفتن غرب در پشت ميز مذاكره با ايران نشان‌دهندة اهميت كشور ما و قدرت آن است؛ زيرا جهان غرب رئاليست است و فقط با كشوري كه قدرت دارد بر سر ميز مذاكره مي‌نشيند؛ چون رئاليسم غربي بر مبناي ايده‌هاي ماكياوليستي طرفدار قدرت است و با كشوري كه قدرت ندارد مقابله مي‌كند، اما در مورد كشور داراي قدرت، تصور مي‌نمايد از طريق مذاكره مي‌تواند به حركت خود ادامه دهد، يا امنيت خود را تأمين، و استراتژي‌هاي آينده‌اش را اجرا كند. اين مسئله نشان مي‌دهد كشورهاي اردوگاه غرب از تزلزلي كه در ايده‌هاي غربي به‌وجود آمده است، احساس خطر مي‌كنند. پست‌مدرنيسم در غرب، انديشه نيست، بلكه تخريب انديشة مدرنيسم است و نشان‌دهندة تزلزل در مدرنيسم. به علاوه غرب گسترش گرايش به اسلام را در نقاط مختلف دنيا آشكارا مي‌بيند و هر روز اعلام مي‌شود كه مثلاً در انگلستان در طي بيست الي سي سال آينده مسلمانان افزايش خيره كننده‌اي خواهند يافت.

درحال‌حاضر سي سال از انقلاب اسلامي ايران مي‌گذرد و غرب طي اين مدت با اين انقلاب به‌طور آشكار مبارزه كرده، اما به اهداف خود دست نيافته است. آنها با انقلاب‌هاي بسياري مبارزه كردند كه در بعضي از آنها پيروز نيز شدند؛ مثل انقلاب نيكاراگوئه كه همزاد انقلاب اسلامي بود و در همان سال 1979.م روي داد، امريكا طي ده سال مبارزه با اين انقلاب سرانجام پيروزي بر آن را در سال 1989.م جشن گرفت و كار انقلاب نيكاراگوئه را تمام‌شده اعلام كرد. امريكايي‌ها، براي سرنگوني اين انقلاب، اطلاعات بسياري دربارة جامعة نيكاراگوئه گرد آورده و از نظر تبليغاتي نيز بسيار كار كرده بودند. دليل ديگر شكست اين انقلاب، ايدئولوژي ماركسيستي آن بود؛ زيرا در آن زمان نظام‌هاي ماركسيستي آرام‌آرام داشت فرو مي‌پاشيد. نكتة جالب‌تر اين است كه همة حركت‌هايي كه با انقلاب اسلامي ايران به گونه‌اي ارتباط عقيدتي و ايدئولوژيك دارند نيز با سربلندي در مقابل امريكايي‌ها ايستاده‌اند، مثلاً اسرائيلي‌ها كه به همة كشورهاي منطقه زور مي‌گفتند براي اولين‌بار، از حزب‌الله لبنان شكست خوردند و نبرد 22 روزه با حماس نيز هيچ دستاوردي براي آنها نداشت و سرانجام سبب شد با آبروريزي و افتضاح غزه را ترك كنند؛ بنابراين يكي از اهداف متعالي انقلاب اسلامي بر هم زدن بازي بين‌المللي و سلطة بين‌المللي است. در سخنراني آقاي احمدي‌نژاد اين مطلب بود كه آقاي اوباما گفتند ما حاضر به مذاكره با ايران هستيم، ولي آقاي احمدي‌نژاد گفتند محورهايش را بايد ما تعيين كنيم و يكي از محورهايي كه ذكر شد، تغيير ساختار سازمان ملل متحد و شوراي امنيت سازمان ملل بود. اين نكته نشان مي‌دهد كه كشور ما به جايي رسيده است كه مي‌تواند در مورد تغيير در ساختار عالي‌ترين مرجع بين‌المللي اظهارنظر كند و آنها بي‌توجه به نظر ما نمي‌توانند محيط باثباتي براي خود ترسيم كنند.

در عصر كنوني بحث انرژي فوق‌العاده اهميت دارد و منبع اين انرژي بيشتر در خليج فارس و مقداري هم در درياي مازندران است كه هر دو با كشور ما ارتباط دارد. طبق برآوردها، براساس ميزان مصرف فعلي نفت و انرژي فسيلي، منطقة خليج‌فارس تا يك‌صد سال ديگر نفت خواهد داشت، درحالي‌كه نفت در جاهاي ديگر دنيا يا تمام شده يا در حال تمام شدن است يا چندان به درد نمي‌خورد. اين مسئله اهميت دوبارة خليج‌‌فارس، خاورميانه و ايران را نشان مي‌دهد. بر اين اساس نفت و انرژي نيز به اهرمي در دست كشورهايي تبديل مي‌شود كه اين مادة حياتي را در اختيار دارند و ايران مهم‌ترين اين كشورهاست. بدين‌ترتيب شرايط مختلف براي اوج‌گيري به سمت تمدني جديد براي ايران آرا‌م‌آرام فراهم مي‌شود؛ زيرا مبارزة سي‌سالة غرب به نتيجه نرسيده و بحران در غرب نيز مزيد بر علت شده است. اين بحران را در درجة اول بوش و سياست‌هايش به‌وجود آورد؛ براساس منابع موجود، زماني كه بوش به كاخ سفيد آمد، امريكا دويست ميليارد دلار در خزانۀ خود داشت، اما وقتي كه او رفت، ده تريليون دلار بدهي به بار آورده بود. به دليل سلطة سياسي و تبليغاتي امريكا در دنيا، كشورهاي بسياري پول‌هاي خود را به بانك‌هاي امريكا مي‌سپردند و امريكا از اين طريق اقتصاد خود را اداره مي‌كرد، اما براساس آمار واقعي، اين كشور با بحران اعتماد مواجه و از نظر اقتصادي دچار ركود شده است. مرحلة بعد از این ركود، مي‌تواند ركود تورمي باشد كه اگر اتفاق بيفتد؛ يعني اگر كارخانه‌ها از ترس سود نبردن توليد نكنند، وضعيت اين كشور بسيار خطرناك مي‌شود؛ زيرا در صورت دست كشيدن از توليد، كالا كم مي‌شود و آن وقت ركود تورّم‌زا مي‌گردد. يكي از دلايل اين بحران جاه‌طلبي‌هاي دولتمردان امريكايي بود كه ميلياردها دلار صرف مبارزة تبليغاتي عليه كشور ما نمودند و دست به اشغال افغانستان و عراق زدند و در آسياي مركزي و ساير نقاط دنيا، براي جلب كردن كشورهاي آن منطقه به سوي خود، رشوه‌هاي كلان دادند.

جناب دكتر پديدة جهاني شدن چه تأثيراتي بر انقلاب اسلامي گذاشته يا ممكن است بگذارد؟

بعضي از ديدگاه‌ها كه پس از انقلاب اسلامي ايران تدوين شده‌اند و اهداف خاصي دارند، مي‌كوشند بحث‌هايي مثل فرضية توطئه را مطرح، و انقلاب اسلامي را نتيجة توطئة غرب معرفي كنند. اين‌گونه فرضيه‌ها از دست كشيدن امريكايي‌ها يا انگليسي‌ها از حمايت محمدرضاشاه در زمان انقلاب اسلامي صحبت مي‌نمایند و آن را سبب پيروزي انقلاب معرفی می‌کنند. براي اين مطلب هيچ سند، دليل و مدركي وجود ندارد و طراحان آنها بسيار سطحي اين مسائل را بيان مي‌كنند. هدف آنها از بیان این مسائل مشوّش كردن ذهن نسل‌ جديد است كه در زمان انقلاب اسلامي حاضر نبودند وقايع را خود مستقيماً لمس كنند. آنها به كنفرانس گوآدلوپ اشاره مي‌كنند كه سران كشورهاي انگلستان، امريكا و فرانسه در آن جمع شدند و دربارۀ انقلاب اسلامي بحث نمودند. اما اين كنفرانس فقط اندكي قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، يعني زماني كه همه به اين نتيجه رسيده بودند كه كار شاه تمام است و سرمايه‌گذاري بيشتر بر رژيم پهلوي فايده‌اي ندارد، برگزار شد؛ ازهمين‌رو نمي‌توان از آن به صورت مدركي براي كنار كشيدن قدرت‌ها از حمايت از شاه به منظور ساقط شدن حكومت آن استفاده كرد؛ زيرا انقلاب اسلامي چنان مقتدر بود كه همه را غافل‌گير كرد. دربارة تأثير مسائل بين‌المللي در وقوع انقلاب اسلامي فقط مي‌توان به وابستگي رژيم شاه به امريكا و قرار گرفتن آن در بلوك غرب اشاره كرد كه يكي از دلايل اصلي نگراني نيروهاي انقلابي بود و به مخالفت آنها با رژيم بيشتر دامن زد. در آن زمان، تجديد حق قضاوت كنسولي يا همان كاپيتولاسيون، روابط گستردة محمدرضاشاه با رژيم صهيونيستي، كه حدود 60 درصد از نفت اين رژيم را تأمين مي‌كرد، روابط با رژيم نژادپرست افريقاي جنوبي و تأمين 90 درصد نفت مورد نياز آن، احساسات انقلابی مردم ايران را برانگيخت و سبب مخالفت آنها شد. شديدترين مخالفت‌ها با وابستگي رژيم شاه را امام‌خميني(ره) و انقلابیان مذهبي مطرح كردند. بر اين اساس مي‌توان گفت كه نگراني مردم از وابستگي رژيم شاه و درخواست آنها براي استقلال يكي از زمينه‌هاي اصلي وقوع انقلاب اسلامي بود؛ البته بعضي از نظريه‌ها، به گونه‌هاي ديگري بحث‌هاي مربوط به تأثيرات شرايط خارجي بر وقوع انقلاب اسلامي را مطرح مي‌كنند؛ به‌طور مثال اسكاچ پل در كتاب «دولت‌ها و انقلاب‌هاي اجتماعي» اين بحث را مطرح كرده است كه دولت‌ها در حال رقابت هستند و چون در حال رقابت‌اند مي‌خواهند خود را از نظر نظامي، اقتصادي، فنّاوري و تكنولوژي نوسازي كنند، اما براي اين نوسازي به پول نياز دارند. كساني كه بر اساس اين گفتة وقوع انقلاب اسلامي را تحليل مي‌كنند خواهند گفت در ايران زمان پهلوي طبقات پايين جامعه اين پول را نداشتند كه بپردازند؛ بنابراين رژيم متوجه طبقات بالاتر جامعه شد. طبقات بالاتر هم چون در دولت نفوذ داشتند اين پول را نمي‌پرداختند؛ ازهمين‌رو دولت دچار فروپاشي شد و فروپاشي نيز به انقلاب ‌انجاميد؛ البته اسكاچ پل در مورد انقلاب اسلامي اين نظريه را قبول ندارد و در اثر دوم خودش به اين مطلب اشاره كرده است.

جهاني شدن مي‌تواند هم فرصت باشد هم تهديد. تهديد از اين نظر كه دستگاه‌هاي تبليغاتي گسترده‌اي در اختيار دشمنان ما قرار دارد كه شبانه‌روز با استفاده از آنها عليه انقلاب ما تبليغ مي‌كنند، ولي از سوي ديگر امروزه به دليل بحث انفجار اطلاعات، اين دستگاه‌ها در اختيار ما نيز قرار گرفته‌اند و مي‌توانيم از اين طريق به آساني با جهانيان سخن بگوييم. در داخل نيز مي‌توانيم با بهره‌برداري صحيح از دستگاه‌هاي تبليغاتي، انديشه‌هاي انقلاب را گسترش و تداوم بخشيم. در محيط بين‌المللي نيز همين‌طور است؛ به‌طور نمونه در جنگ اخير بين جنبش حماس در فلسطين و رژيم صهيونيستي، براي اولين‌بار جنبشي جهاني ايجاد شد و به‌رغم اينكه همة دستگاه‌هاي تبليغاتي در اختيار صهيونيست‌ها و حاميان آن است، آنها نتوانستند پيام خود را به مردم دنيا بقبولانند و تظاهرات مردمي بسيار گسترده در سطح جهان روي داد. اين مسئله نشان‌ مي‌دهد كه دستگاه‌هاي تبليغاتي كشورهاي حامي جنبش حماس، به‌رغم كمتر بودن، توانست بسيار خوب عمل كند و جنبشي جهاني عليه صهيونيسم به راه اندازد و سرانجام آنها را وادار كند شكست را بپذيرند؛ بنابراين بحث جهاني‌شدن دو لبه دارد. در گذشته، يعني ده الي پانزده سال پيش، فقط چند خبرگزاري بين‌المللي مثل آسوشيتدپرس، يونايتدپرس، فرانس‌پرس و خبرگزاري تاس بودند كه همة خبرهاي جهان را مخابره مي‌كردند، اما درحال‌حاضر اين تسلط برچيده شده و هر خانه‌اي ممكن است يك خبرگزاري باشد. به علاوه مردم جویای حقيقت در جهان بسيارند و بسياري از دسيسه‌هاي غرب نيز شناخته شده است و در اين وضعيت اگر از دستگاه‌هاي ارتباطي به خوبي و با استراتژي و برنامه‌ريزي دقيق استفاده شود، بهترين نتايج مي‌تواند به‌دست آيد.

عده‌اي از تحليلگران انقلاب اسلامي را نقطة اوج و موفقيت یک‌ جريان كلي‌تر و جهاني، يعني بنيادگرايي اسلامي مي‌شناسند و معتقدند اين جريان يك قرن و نيم پيش تقريباً آغاز شد و با جنبش‌هاي مختلفي در مصر، الجزيره و... ادامه يافت تا در عرصة سياسي‌اجتماعي ايران به موفقيت و پيروزي منتهي شد. نظر شما دراين‌باره چيست؟

برای پاسخ به این پرسش لازم است ابتدا بر اين نكته تأكيد كنم كه بهتر است ما اصطلاح بنيادگرايي را براي اين حركت‌ها به كار نبريم؛ زيرا اين اصطلاحي است كه غرب براي اين حركت‌ها به كار مي‌برد. اين واژه، كه ترجمۀ فاندامنتاليزم است، از اصطلاحات هدفدار است؛ يعني غرب مي‌خواهد بگويد رویدادي اتفاق افتاده، اما بازگشت به عقب و ارتجاعي است؛ ازهمين‌رو استفاده از اصطلاح اسلام‌گرايي بهتر است.

در اينكه حركتي از حدود يك قرن و نيم پيش آغاز شده و در جهان اسلام گسترش يافته است شكي وجود ندارد؛ مثل حركت سيدجمال‌الدين اسدآبادي و بعدها اخوان‌المسلمين در مصر، اما نكتة مهم اين است كه حركت‌هايي كه به اين صورت آغاز شده بود تا سال وقوع انقلاب اسلامي، حالت انفعالي داشتند و كمتر به صحنة سياسي وارد مي‌شدند، اما با وقوع انقلاب اسلامي زمينه‌اي فراهم شد تا سازمان‌ها و احزاب اسلام‌گرا، كه قبلاً منفعل بودند، فعال شوند و سازمان‌ها و گروه‌هاي اسلام‌گراي جديدي نيز به‌وجود آيند؛ مانند جبهة نجات اسلامي در الجزاير كه در انتخابات پيش افتاد، اما بعد عليه آن كودتا كردند و قضايا همچنان ادامه دارد، يا جنبش النهضه در تونس، سازمان جهاد اسلامي در فلسطين، حزب‌الله در لبنان، حزب الدعوه در عراق، اخوان‌المسلمين و شیعیان در عربستان، حزب‌الله در كويت، و فعاليت گروه‌هاي اسلامي در قفقاز شمالي و جنوبي مانند چچن، تاتارستان و آذربايجان، حوزه بالكان، اندونزي، مالزي، هند، پاكستان، افغانستان و... كه با مقايسة وضعيت اين كشورها در سال 1357 با اكنون مي‌توان به تأثير وقوع انقلاب اسلامي بر روي آنها پي برد.

به‌عنوان آخرین سؤال، از نظر شما بهترين و موفق‌ترين تحليل در مورد انقلاب اسلامي، چه در حوزة داخلي و چه خارجي، كدام است؟

امروزه در زمينۀ علل وقوع انقلاب اسلامي ايران، با حجم وسيعي از نوشته‌ها مواجه‌ايم كه مي‌توان آنها را در حوزه‌هاي مختلف فرهنگي، جامعه‌شناسي، اقتصادي، روان‌شناسي فردي و اجتماعي و... دسته‌بندي كرد. در ميان اين نوشته‌ها، بسيار از تحليلگران غربي انقلاب، براساس برداشتشان از انقلاب‌هاي اروپايي، دربارۀ انقلاب اسلامي اظهارنظر مي‌كنند؛ ازهمين‌رو تحليل‌هايشان مشكلات بسياري دارد. به نظر بنده بهترين و موفق‌ترين تحليل دربارة انقلاب اسلامي ايران، تحليل‌هاي فرهنگي خواهد بود. اتفاقاً در غرب نيز امروزه ديدگاهي ‌وجود دارد كه معتقد است ساختارهاي تحليلي گذشته، يعني نسل سوم نظريه‌هاي انقلاب، نمي‌توانند در مورد انقلاب‌هاي پاياني قرن بيستم و تحولات جديد دنياي معاصر اظهارنظر كنند. به اين ترتيب نسل چهارم نظريه‌هاي انقلاب، که براساس تحليل‌هاي فرهنگي و توجه به سهم ايدئولوژي و رهبري است، به تدريج مطرح مي‌شود. اگرچه عوامل سياسي، اقتصادي، جامعه‌شناختي و روان‌شناختي همگي در وقوع انقلاب اسلامي مؤثر بودند، عامل فرهنگ و ايدئولوژي اسلامي و رهبري امام خميني(ره) در انقلاب تأثير بسزايي داشت. حركت‌هاي پيشين، مثل قيام تنباكو و قيام 15 خرداد و حتي روزهاي تاريخي، نظير تاسوعا، عاشورا، عيدفطر و مفاهيم كليدي فرهنگي، مثل شهادت‌طلبي، كه همه در حيطة فرهنگ قرار مي‌گيرند، مانند ملاتي عوامل اقتصادي، سياسي، اجتماعي و روان‌شناختي را با هم هماهنگ كرد و به هم پيوند داد و زمينة پيروزي را فراهم ساخت. این عامل پس از آن نيز همچنان تأثيرات بسزايي در پيش رفتن انقلاب و نظام برخاسته از آن داشته است.

1
اشغال لانه جاسوسي ابهت ابرقدرت غرب را شكست
انقلاب دوم و نتايج آن در گفتگو با دكتر مصطفي ملكوتيان استاد علوم سياسي دانشگاه تهران
مصاحبه با روزنامه رسالت 13/8/1387

نقش آفريني آمريكا در كشور ما پس از پيروزي انقلاب به خصوص در سال هاي اوليه آن به چه صورت بود؟
     تسخير و اشغال سفارت آمريكا در 13 آبان سال 1358 در تهران كه به تسخير لانه ي جاسوسي مشهور گشت و عكس العمل طبيعي انقلابي هاي مسلمان ايراني در مقابل تلاش هاي گسترده و ادامه يافته ي دولت آمريكا عليه انقلاب اسلامي بود،داراي زمينه ها، فرآيند،نيروهاي درگير و نتايج ويژه و بسيار با اهميتي بود. بعد ازپيروزي انقلاب اسلامي حجم گسترده اي از فشارها و درگيري ها در گوشه و كنار كشور اتفاق افتاد.ناامني در مرزها و شوراندن برخي ازاقليت هاي ساكن در مرزها توسط گروهك هاي وابسته به بيگانگان و شهادت فرزندان انقلاب به يك امر روزمره و عادي تبديل شده بود.براي دولتمردان و افكار عمومي شكي وجود نداشت كه در پشت اين حركات دست دولت هايي مانند آمريكا كه منافع خود را با انقلاب در ايران از دست داده اند قرار دارد.شعار مرگ بر آمريكا در همه جا شنيده مي شد.
    عكس العمل دولت موقت در قبال دخالت هاي دولت آمريكا چگونه بود؟
     سياست گام به گام دولت موقت و تلاش اين دولت براي نزديك كردن مجدد ايران به آمريكا وبويژه ملاقات بازرگان با برژينسكي مشاور امنيت ملي كارتر در الجزاير مورد اعتراض شديد نيروهاي انقلابي بود.به علاوه شاه مخلوع به بهانه مداوا به آمريكا آمده و اين امر براي مردم انقلابي ايران كه شاهد حمايت هاي همه جانبه دولت آمريكااز وي در دوران حكومتش و بي توجهي آمريكا به خواست افكار عمومي مردم ايران مبني بر لزوم محاكمه ي وي بودند بسيار گران آمد.
     ماجراي حمله دانشجويان پيرو حط امام به سفارت آمريكا ار كجا شروع شد؟
    در روز 13 آبان 1358 كه برابر باسالگرد حمله نيروهاي رژيم پهلوي به تظاهركنندگان در دانشگاه تهران و شهادت گروهي از آنان بود،مراسم بزرگداشتي با حضور گسترده مردم در اين دانشگاه برگزار شد.همزمان پيكر تعدادي از نيروهاي انقلاب كه در برخي استان هاي مرزي در مقابله با گروهك هاي ضد انقلاب به شهادت رسيده بودند در ميدان انقلاب تهران تشييع مي شد.در اين شرايط حدود 50 هزار نفر از جمعيت كه تقريبا 400 دانشجو نيز در ميان آنها بودند به سمت سفارت وقت آمريكا در تهران حركت كردند.آنها پس از تجمع حدودا 3 ساعته در مقابل سفارت و درخواست تسليم شدن كاركنان آن و مقاومت آنها،به سفارت حمله كرده و آن را در اختيار گرفتند. دانشجويان سپس در اطلاعيه هاي خود سفارت آمريكا در تهران را لانه جاسوسي آمريكا خوانده و خود را دانشجويان مسلمان پيرو خط امام معرفي نمودند.
    واكنش امام خميني(ره) به اين واقعه چگونه بود؟
     امام خميني رهبر انقلاب اسلامي پس از فرستادن فرزند خود حاج احمد آقا به محل براي آگاهي دقيق از مسئله،در سخنراني هاي خود به شدت از اقدام دانشجويان حمايت كرده و اين حركت را انقلاب دوم خواندند.
    آيا امام از نقشه دانشجويان اطلاع قبلي داشتند؟
    در مصاحبه هايي كه بعدها بوسيله مطبوعات با برخي از عناصر اصلي اشغال كننده ي سفارت كه از اعضاي انجمن هاي اسلامي دانشجويان بودند صورت گرفت،مشخص شد كه حضرت امام از قبل در جريان طرح اشغال قرار نداشته و دانشجويان تنها مساله را با يكي از نمايندگان ايشان مطرح كرده و وي گفته بود صلاح نيست كه مسائل احتمالي دامن امام را بگيرد و بنابراين قرار شده بود كه در صورتي كه امام مخالفت نمايند بلافاصله سفارت ترك شود.در عين حال دانشجويان با توجه به سخنراني هاي حضرت امام در روزهاي گذشته مبني بر لزوم تشديد مبارزه با آمريكا-كه به ويژه آن را وظيفهء دانشجويان دانستند-اطمينان داشتند كه از حمايت ايشان برخوردار خواهند شد.
     پس از اشغا ل سفارت چه اتفاقاتي درون سفارت افتاد؟
    كاركنان سفارت آمريكا در مدت درگيري سعي در نابود كردن اسناد سفارت نمودند ولي براي نابودي كامل همه اسناد فرصت كافي نداشتند.دانشجويان بعدا با تلاش هاي سخت و شبانه روزي بسياري از اسناد پاره شده را مجددا چسبانده و مجموعه اي گرانبها با عنوان اسناد لانه جاسوسي منتشر كردند. اسناد حاكي از تلاش هاي دامنه دار آمريكا براي بازگشت مجدد به صحنه ي سياست ايران وسلطهء دوباره بر ايران،جاسوسي عباس امير انتظام سخنگوي دولت موقت براي آمريكا و حتي نفوذ دولت آمريكا در برخي گروههاي مبارز در خاور ميانه مانند سازمان آزادي بخش فلسطين بود. در موقع اشغال سفارت،لينگن كاردار و شش نفرآمريكايي ديگراز اعضاي سفارت درمحل سفارت نبودند.لينگن به وزارت خارجه رفته بود و بعدا معلوم شد كه شش نفر ديگر نيز كه در بيرون بودند به سفارت كانادا پناه برده و توسط كانادايي ها از كشور خارج شده اند. دانشجويان كارمندان ايراني سفارت و زنان را به زودي آزاد كردند.
    خواسته دانشجويان چه بود؟و اين موضوع چه ارتباتي با استعفاي دولت موقت داشت؟
    آنها در اطلاعيه هاي خود خواستار بازگرداندن شاه مخلوع و محاكمه ي وي گرديده و اعلام كردند كه اگر آمريكا براي آزاد كردن گروگانها دست به كوچكترين اقدام نظامي بزند تمامي گروگانها كشته خواهند شد.بعد از اشغال لانه جاسوسي آمريكا،دولت موقت استعفا دادو اين استعفا توسط امام پذيرفته شد،ولي بازرگان نخست وزير دولت موقت اين امر را بي ارتباط با حركت دانشجويان دانست؛هر چند افكار عمومي بين اين دو مساله پيوند برقرار مي كرد.
    آمريكايي ها پس از اشغال لانه چه اقداماتي را براي آزاد كردن گروگانها انجام دادند؟
    آمريكايي ها پس از اشغال لانه از كانال هاي مختلف براي آزاد كردن گروگانها استفاده كردند از جمله از طريق دوستاني كه در دولت موقت داشتند و گسيل نمايندگاني به تهران،اما وقتي حضرت امام از اين امر مطلع شدند اعلام كردند كه هيچ مقام ايراني با آنها گفتگو نخواهد كرد و آنها از ميانه ي راه باز گشتند.امام تنها نماينده پاپ را به حضور پذيرفته و در مقابل در خواست او براي آزادي گروگانها فرمودند اگر حضرت مسيح(ع)اينجا بود حتما در مقابل زياده طلبي هاي آمريكا مي ايستاد و از مظلوم دفاع مي كرد.
    دولتمردان آمريكايي سپس روابط ديپلماتيك و سياسي خود را با ايران قطع نموده و اين بار طرحي براي حمله به دانشجويان محافظ و آزادي گروگانها تدوين و بدقت روي آن كار كرده و با شبيه سازي صحنه آنرا تمرين نمودند.آنها مي خواستند با آزاد كردن گروگانها ضربه اي قاطع به انقلاب اسلامي بزنند و زمينه را براي هدايت جريانات آينده به نفع خود فراهم كنند،اما تلاش آنها در صحراي طبس با تصادف و آتش گرفتن هواپيماها و هليكوپترها و كشته شدن تعدادي از نيروهاي حمله كننده بدليل طوفان شن،در نيمه هاي شب،به شكست انجاميد. با گذشت زمان،شاه مخلوع مرد وپايان دوره رياست جمهوري كارتر نيز نزديك شد.
    در نهايت اين موضوع چگونه به پايان رسيد؟
    امام چگونگي حل مساله را به مجلس شوراي اسلامي واگذار نموده بود.كارتر حاضر بود در صورتي كه مسئله تا قبل از بيرون رفتن او از كاخ سفيد حل شودامتيازاتي بدهد.در اين شرايط،دولت الجزايروظيفه ميانجيگري را به عهده گرفت؛ولي نمايندگان ايران و آمريكا نه در يك جلسه بلكه هر كدام جداگانه با نماينده الجزايرصحبت مي كردند و نتيجه توافق ها به صدور بيانيه الجزاير كه مورد توافق دو طرف بود انجاميد. آمريكايي ها اموال بلوكه شده ايران را آزاد كردند و ايران نيز گروگانها را آزاد كرد و قرار شد ادعاهاي مالي طرفين در ديوان لاهه مطرح و راي آن مورد قبول قرار گيرد.
    به نظر شما اين اقدام دانشجويان پيرو خط امام چه دستاوردهائي را براي انقلاب در بر داشت؟
     اشغال لانه ي جاسوسي آمريكا در تهران و ناتواني اين كشور در آزاد كردن گروگانها،درستي اين سخن امام را كه آمريكا هيچ غلطي نمي تواند بكند به جهانيان ثابت كرد.اين مساله ابهت ابرقدرت غرب را شكست و در گسترش اصول گرايي اسلامي در جهان نقش بارز داشت.به علاوه آمريكايي ها به زودي فهميدند كه در پيشتازي براي قطع رابطه با ايران دچار اشتباه گرديده و از آن پس تاكنون بارها تمايل خود را براي برقراري رابطه مجدد اعلام كرده اند كه نمونه بارز آن رسوايي ريگان در ماجراي مك فارلين بود.امام خميني در رابطه با زمان برقراري رابطه دوباره با آمريكا مي فرمود:اگر آمريكا آدم شود رابطه برقرار مي كنيم.از آن زمان تاكنون مقامات ايراني بارها اعلام كرده اند كه براي برقراري رابطه،آمريكا بايد از اقدامات گذشته خود در قبال ايران پوزش بطلبد،اموال بلوكه شده ايران را به طور كامل مسترد كند و مداخله در امور داخلي ايران را براي هميشه كنار بگذارد.
    
 
 
ورود اعضا
نام كاربري :
كلمه عبور :
كد امنيتي :
سایت ها ی دیگر
تاریخ

آمار سایت

  Essays&Articles  
up_left